می ترسم دیوانه بشوم...می ترسم همین طور دستی دستی این نیمچه عقل هم از دستم برود و پاک خل بشوم...
می ترسم...بله می ترسم
همان جوری که بابام از قطع شدن یارانه می ترسید!
همان جور که آقاجان خدابیامرزم از گران شدن نان می ترسید!
همان جور که شماها از سفید یا تنک شدن موهاتان می ترسید...
بله می ترسم.ترس که عیب و عار نیست.هرکس از یک چیزی می ترسد.من از ترس های شما بی خبرم اما خودم خوب می دانم که از نگاه کردن عکس خودم توی آینه چقدر می ترسم...
رفته بودم جلوی آینه.همین یکی دو ماه پیش...دیدم یکی عینهو آل همین جور بربر نگام می کند...ترس برم داشت.آل خود من بود.من خود آل بودم...
موهاش عینهو کلاف گره خورده...لب هاش عینهو کمان خمیده...چشم هاش...چشم هاش به مرده ها می مانست.مرده ای که تازه از دنیا رفته باشد.مرده ای که هنوز چشمش به دنیاست...
دلم به حالش سوخت.رفتم جلوتر...دست کشیدم رو موهاش...رو صورتش...براش شعر خواندم...حرف زدم...خندیدم...شکلک در آوردم!
...خندید...خیلی خندید.انقدر که اشک تو چشم هاش جمع شد.صورتش سرخ شد.گونه هاش بالا آمد.چشم هاش تنگ شد.سفیدی چشم هاش برق می زد.می خندید.من اما ترس برم داشته بود.خدا خدا می کردم یکی از در بیاید تو از این وضع خلاصم کند...
مادر آمد...نان خریده بود.چای دم کردم.
چند باری رفتم جلوی آینه خودم را ورانداز کردم...آل رفته بود اما صداش هنوز تو سرم بود.هنوز هست.دست از من بر نمی دارد.هنوز حرف می زند.انقدر که سرم درد می گیرد.کلافه می شوم.دلم می خواهد بروم یک جایی خودم را گم و گور بکنم.یک جای پَرت.خودم را که نه،آل را!نمی خواهم،ناچارم.سمج است.باید فرار کنم.باید از این صدای سمج فرار کنم.از این فکرها.از آل.وگرنه آل من را می بلعد...من را با خودش می برد...می ترسم دیوانه بشوم...می ترسم این نیمچه عقلم از دستم برود...
ناتمام...
برچسب: آلمان,آلبالو پلو,آلپرازولام,آلبالو,آلن دلون,تناسلی,آلبوم امیر بی گزند,آل دیجیتال,تناسلی زنان,آل پاچینو,
نویسنده: بنیامین پاکدل