خرید بک لینک
یک کلاف حرف مانده توی دلم...

حرف هایی که سر و تهش پیدا نیست.مال چه وقت و کجاش یادم نیست.

حرف های کهنه،رنگ و رو رفته،گره خورده.شبیه کلاف هایی که مامان سرهم می کرد از تار و پود یک ژاکت قدیمی،از شال گردن راه راهی که خواهرم بافته بود، یا شاید از کلاه منگوله دارِ بچگی هام!

چند متریش می شد نخ برای بادباک،یا برای بستن پشه بند،یا برای درست کردن تسبیح از میوه های نارس نارنج که می افتاد پای درخت.گاهی زنجیر می شد برای کشیدن کامیون اسباب بازی یا مو برای عروسک پارچه ای و گاهی آویز برای پیچ خوردن بوته ها ی لوبیا...

باقیش به کار کسی نمی آمد.گم و گور می شد از بس کسی سراغی ازش نمی گرفت.

کم کم از یاد همه می رفت،کمرنگ می شد.ندید گرفته می شد و در نهایت نیست می شد اما «بود»!وجود داشت.توی کنجی،گوشه ای هنوز هم بود .مثل ته مانده حرف هایی که توی دلم مانده!

یک کـــــــــــــــــــــــــــلاف حرف مانده توی دلم... یک کلاف حرف کهنه...

برچسب: نویسنده: بنیامین پاکدل تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 6:04

صفحه بندی