از پیچ آن خیابان به بعد حالم عوض شد.یک حالی شبیه به دل پیچه یا افت فشار شدید.پریشان تر از علامت سوال...!
تا خود خانه با خودم کلنجار می رفتم برگردم سرپیچ و دوباره نگاه کنم یا راه خودم را بروم.حتی همین الان که این چیزها را می نویسم توی این فکرم که شاید هنوز دیر نشده باشد.شاید بر حسب اتفاق هنوز جایی دور و اطراف همان نقطه ی تلاقی در حال قدم زدن باشی!
اگر همان لحظه گردنم را چرخانده بودم و درست و حسابی نگاه کرده بودم حالا این قدر درمانده نبودم...
درمانده ام چون نمی دانم کسی که امروز صبح از روبرو می آمد سمت پیج آن خیابان که من از انتهای آن رسیده بودم تو بودی یا شبحی که فقط شبیه به تو راه می رفت!
کاش شیشه ی عینکم دودی بود یا دست کم آن لحظه دودی می شد آن وقت چشم هام را می چرخاندم سمت تو بدون آنکه خودت بفهمی.
داشتم برای خودم می رفتم،خرامان خرامان و بی خیال که مثل یک اتفاق افتادی سر راهم!دو سه ثانیه ی اول نفهمیدم چی شده.نه مثل این فیلم ها صحنه آهسته شد نه آهنگ سوزناکی پخش شد نه باد پیچید!حتی باران هم نبارید!!
تا درست فهمیدم چی شده از هم گذشته بودیم....!!!من به راه خودم تو به راه خودت...
برچسب:
نویسنده: بنیامین پاکدل