خرید بک لینک

خدا رحمت کند شاعر را خوب گفته است: برو کار می کن مگو چیست کار...

کار که عیب و عار نیست.توی این گیر و دار بی پولی و بیکاری کم مانده آدم ها از زورنداری و بی چیزی خودشان را سر به نیست کنند.همانجوری که خیلی سال پیش یک نفر زلف علی نام از زور نداری خودش را سر به نیست کرد.

من آن موقع ها نبودم اما حالا بعد از این همه سال احساس می کنم راستی راستی زلف علی را می شناسم. چون مادرم بنا به عادت همیشگیش سالی چند بار داستان مُردن زلف علی را محض عبرت گرفتن بابام برامان تعریف می کند!

آخر یک سال به تنگ آمدم بهش گفتم: حالا این زلف علی با داس گردنش را زد برای زن و بچه ش نان و آب شد؟

گفت: همه که مثل بابات بی خیال نیستند.مرد بیچاره دم عیدی نمی توانست تو روی جگرگوشه هاش نگاه کند و حسرت کشیدنشان را ببیند رفت خودش را راحت کرد.چکار می کرد؟وقتی مردم به دادش رسیدند زلف علی جان داده بود...

بابام در حالی که جیب هاش را پشت و رو می کرد گفت: زلف علی از دست زنش رفت خودش را خلاص کرد.بعد جیب های خالیش را نشان مادرم داد و گفت این جیب من.ظاهر و باطن!

...عزیز من،زلف علی! حالا که کار از کار گذشته.خدا را خوش نمی آید من بعد از این همه سال تن و بدنت را تو گور بجنبانم ولی آخر این هم کار بود تو کردی؟تو هم یک روزی برای خودت دارای مال و منال می شدی.آدم که قرار نیست تا ابد بدبخت و بی چیز باقی بماند.هیچکس هم تا حالا یک شبه پولدار نشده.باید یک قدری دندان روی جگر گذاشت.مثلا همین ملّا مَمَّد که حالا لابد خوب می شناسیش.کی فکرش را می کرد یک روز پراید بخرد؟

اولین باری که دیدمش داشت سر خاک آقاجانم یاسین می خواند.موقع خواندن قرآن عینهو چراغ چشمک زن هرچند ثانیه یک بار چشم هاش را به نشانه گریه و اوج هیجان و غلیان درونی که در اثر تلاوت قرآن بهش دست داده بود با تمام قدرت روی هم فشار می داد.اما دریغ از یک قطره اشک.بیشتر به کسی می مانست که چیز ترشی را تو دهانش مزه می کند.هم زمان با دست به جیب شدن بابام،ملا ممد حاء و عین هاش را غلیظ تر ادا می کرد و به صداش کش و قوس بیشتری می داد...حالا هشت نه سالی می شود که ملا ممد را می شناسم.توی این هشت نه سال هیچ وقت ندیدم لباس نویی بپوشد.یک دست کت و شلوار نوک مدادی رنگ و رو رفته و پیراهن طوسی ساده و یک جفت کفش مشکی شماره بزرگ که شست پاهاش از زیر لایه ی نازک چرمی آن پیداست لباس همیشگی ملا ممد است.عوضش ملاممد خوب بلد است پول در بیاورد.جسور و با پشت کار است.قانع و قدر شناس است.از همه مهم تر مشتری مدار است.هیچ وقت سرپول با مشتری جر و بحث نمی کند.توی قبرستان برای خودش برو بیایی دارد.حواسش به آمد و شد بستگان دور و نزدیک همه قبرها هست.یک بار دیدم سرخواندن قرآن بالای سر میتی که اتفاقا بستگان کله گنده و پولداری هم داشت با جعفر عینکی که بلندگو نداشت اما یاسین ر ا از حفظ می خواند درگیر شد.دست آخر توانست رقیب سمج و سرسختی مثل جعفر را از میدان به در کند.

آدم باید برای همه ی جنبه های زندگیش یک الگوی به درد بخور داشته باشد.کی بهتر از ملا ممد؟یکی از الگوهای مهم و تأثیرگذار زندگی من همین ملاممد است.

خدا را چه دیدی؟شاید من هم یک روزی پراید خریدم!

برچسب: اسطوره ای به نام فرهاد,اسطوره اي به رنگ آسمان,اسطوره ای به رنگ آسمان,اسطوره ای به نام مهران مدیری,اسطوره ای به نام قنات,اسطوره ای به نام فرهامجیدی,اسطوره ای به نام حاج رجب, نویسنده: بنیامین پاکدل تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 8:40

صفحه بندی