سال های سال مثل یک رادیوی کهنه ی وراج بودم که مدام از این موج به آن موج می شد و هر لحظه حرفی برای گفتن داشت.آن رادیو سوخت! و یک پیرزن زپرتی مالیخولیایی که حال و حوصله ی دم خور شدن با احدی را ندارد جایش را گرفت.
حالا زندگی با کمال بی شرمی از من می خواهد که یک گاو باشم!
آقایان و خانم ها!شاید شما تا حالا یک گاو را از نزدیک ندیده باشید.اما من بار ها و بارها گاو این اسطوره ی بی بدیل اعتماد به نفس و غرور و بی تفاوتی را دیده ام.
البته که گاو حیوان با کمالات و محترمی است با این همه من ترجیح می دهم این بار آن چیزی باشم که خودم می خواهم.
حالا وقت آن رسیده به این زندگی گند و گهی که مثل یک خط صاف بدترکیب همه جاش همین جور یک شکل و یکنواخت است پایان دهم...
گیرم در بند و بساط کبریایی باری تعالی همین یک مدل سرنوشت به قد و قواره ی من موجود بوده ولی آخر دست روی دست گذاشتن و به انتظار پایان خوش نشستن هم اندازه دارد.
زندگی از من یک غار نشین پیر ساخت حالا وقت آن رسیده که من این زندگی را بسازم!
برچسب:
نویسنده: بنیامین پاکدل