خرید بک لینک

راستی راستی عالم خواب عالم عجیبی است. آدم همین طور که دراز دراز تو جاش افتاده با چشم بسته دنیا را سیر می کند.

هرقدر که دست و پای جسم بسته است روح آدمیزاد آزاد و نامحدود است. من خودم دیشب بعد از مدت ها یک خواب خوبی دیدم.دیدم با مادرم توی یک دشتی هستیم به چه بزرگی به چه سبزی به چه قشنگی به چه روشنی.یک جور روشنایی عجیبی بود اما آفتاب نبود اگر هم بود پیدا نبود،هیچ آدم را نمی سوزاند.دشت، اول و آخر نداشت از بس که بزرگ بود.یک ورش کوه بود یک ورش یک خانه به چه قشنگی.

من همین جور چشم هام را بسته بودم دست هام را از دو طرف باز کرده بودم هی چرخ می زدم، چرخ می زدم،چرخ می زدم.یک حال خوشی داشتم.مادر از خوشحالی لپ هاش برق می زد.جوان شده بود.نشسته بود روی پله های چوبی خانه، پایین کوه را نگاه می کرد...

یک وقت به خودم آمدم دیدم مادرم آمده بالای سرم همین جور یکسره تکانم می دهد و صدام می کند.بی ادبی می شود می خواست برود مستراح، برق حیاط خاموش بود.

چشم هام را که باز کردم نه از دشت خبری بود نه از روشنایی. دمپایی هام را پام کردم همین جور لخ لخ کنان خودم را کشاندم تا دم در مستراح برق را روشن کردم.بگذریم.کجا بودیم؟هان! داشتم می گفتم عالم خواب عالم عجیبی است.یک نفر روان شناس اتریشی به نام زیگموند فروید خیلی سال پیش درباره عالم خواب گفته آدمیزاد خواب آرزوهاش را می بیند.چیزهایی که توی بیداری ندیده و بهش نرسیده توی خوابش می بیند.

یک وقتی خواب دیده بودم بچه شده ام با دوست هام توی راهروی مدرسه مان قیل و قال راه انداخته ام.بدانی چطور بالا و پایین می پریدم.بدانی چه حالی داشتم..هی هی.یادش بخیر.حالا دیگر چیزی از آن ساختمان قدیمی نمانده.کوبیدند جاش یکی دیگر ساختند.این ها مهم نیست.ادامه مطلب از دستمان نرود.بعضی روان شناس ها گفته اند آدم های افسرده خواب نمی بینند.البته حق هم دارند.لابد روحشان خسته است.این آخری ها پیش خودم می گفتم لابد من هم زبانم لال افسردگی گرفته ام.چون اصلا خواب نمی دیدم.

دیروز اول صبج مادرم آمده بود بالای سرم هی صدام می کرد.گفتم: دیشب هیچ خوابم نبرد.گفت :«پاشو پاشو پاشو.این فرش توی حیاط پوسید.آدم بیکار خستگی هم ندارد.پاشو تا آفتاب نیامده یک دستی برسان این فرش ها را بشوریم.آدم تا خسته نباشد که خوابش نمی برد.پاشو پاشو پاشو...»

یک غلتی زدم یک کمی فکر کردم دیدم مادرم خوب حرفی می زند.یک استکان چایی خوردم افتادم به جان فرش ها.بعد افتادم به جان کتاب ها و خنزر پنزر هام.عصر خاک گلدان هام را عوض کردم.سر شب رفتم سروقت رنگ و قلمو و نقاشی.شب سرم را که روی بالش گذاشتم خوابم برد.خواب هم دیدم.

نه.نه.نه.من هیچ مرگیم نیست.هر گردی که گردو نمی شود.مگر می شود آدم خواب نبیند؟حتما خواب هام یادم نمانده.بله حتما بخاطر زیاد خوردن پنیر کم حافظه شده ام.بی خوابی هام بخاطر چایی و قهوه و تخمه بوده.با این ویزیت های عجیب و غریبی که روان شناس ها می گیرند اصلا کی دیگر جرأت می کند به اینجور درد و مرض ها فکر کند؟من فقط یک قدری غذا سردلم مانده بود فکر و خیالات برم داشته بود!حاشیه بس است.از اصل مطلب دور نشویم.بله داشتم می گفتم مستراح خانه آدم باید توی خانه باشد.نه بیرون خانه،گوشه حیاط!زیاده عرضی نیست!

برچسب: بازگشت,بازگشت به ایران,بازگشته,بازگشت به آینده,بازگشت شادمهر به ایران,بازگشت پرستوها,بازگشت کوین لورون,بازگشت بورسالینو,بازگشت قیصر به ایران,بازگشت آزادگان, نویسنده: بنیامین پاکدل تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 8:39

صفحه بندی