قربان قدرت خدا بروم. قربان خلقتش بروم.عجب جنسی دارد این آدمیزاد!عجب موجود پیچیده ای است این بشر! عجب سرزمین ناشناخته ای است این ابوالعجائب!
ای عالم الخفیّات! تو خودت از کرد و کار بنده هات خبر داری ولی حالا محض سبک شدن دل خودم می خواهم چند کلمه ای با تو درد و دل کنم.
آن موقع ها که بچه بودم مادرم مرا از «یک سر و دو گوش» می ترساند.آن موقع ها این شگرد های مادرم هیچ در من اثر نمی کرد در عوض حالا هرچقدر بزرگتر می شوم واهمه ام از این یک سر و دو گوش ها بیشتر می شود.
بدانی یک سر و دو گوش به چه می گویند...بدانی چه جور عجایبی است..بدانی روی زمین چه ها می کند...های های های!آدم دود از کله اش بلند می شود.سر و شکلش به آدمیزاد می ماند کرد و کارش به هیچ جنبنده ای شبیه نیست.
مثلا یک موقع آدم یک جور یک سر و دوگوش می بیند به عقل خودش شک می کند.به غایت مهربان، متواضع، محترم، مؤدب.همچین قربان صدقه آدم می رود، همچین از آدم تعریف می کند همچین تظاهر به لطف و صفا و معرفت می کند که آدم از خود بیخود می شود!سرتاپا ملاحت و متانت!
اما چشم هاش را ببینی...ببینی چه نفرتی از نی نی چشم هاش می بارد..ببینی چجور به خون آدم تشنه است...بدانی چطور توی مخیله اش آدم را به دار می کشد و هار هار می خندد...بدانی چجور خرخره آدم را با دندان خیال می جود و می درد...
این جاست که آدم به عقل خودش شک می کند.این جاست که آدم از خلقت خدا متحیّر می ماند. این جاست که آدم
برچسب: یک سر و دو گوش,یک سر دو گوش,
نویسنده: بنیامین پاکدل